|
خيال
|
|
|
نمی دانم
کی متولّد شده ام!
ولي مي دانم
خواهم مرد ! بدون تو .
تا باشي ،
براي جمع كردن ذره ذره خيالم!
نظرات دوستان در سایت شعر نو
|
|
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
|
|
|
|
| |
|
جوانه
|
|
|
من!
بازمانده ی مژگان گندم ام
در چشم پوسیده ی خاک .
هنگامه ی باران ،
پیری که با جوانه انس داشت
عصایش را به من بخشید
تا در زلالی ساقه
ترک نخورد ،
تنفّس تردم!
-------------------------------------------------------------
نقد این شعر از جناب آقای دکتر شوان کاوه
|
|
|
|
| |
|
پلک
|
|
|
پشت پلک هایت
نشسته ام
تا چهره ی خسته ام را خالی کنم
از نگاه گرسنه ی خواب!
از ترس سیل آفتاب .
و تو!
لباس پژمرده ام را
می بویی ،
تا مومیایی شود ،
رنگ های فرو رفته
در احساسم!
|
|
|
|
| |
|
شكستن
|
|
|
وقتي
قرار تو
شكستن من بود
آيينه شدم.
نه!
حباب شدم .
تا نرمي انگشتانت
تكيده نشود
از
شكستن من!
|
|
|
|
| |
|
کتاب
|
|
|
سایه ام
خیس می خورد
جویده ، جویده
تا عمق سطرهای تو .
امّا
واژه های ناخوانده ات
ورم می کند
لای انگشتانم.
گاه گاهی ،
تپش کلمات ژولیده
یکان یکان ، می ترکد
از یک درد .
و خنده هایت
که درون اشک
آهسته می میرد .
سوختگی دیروزت
از هول مغولان
هنوز معطر است .
ببین!
من .
واژه واژه ات را حرمت نهادم
به بهای حیات چشمانم .
|
|
جمعه بیست و دوم آبان 1388
|
|
|
|
| |