|
صبح خیس شعر
| ||
|
ای چشم های تنها! دل تنگی تان،اشک سبزینه پوش تان و استغاثه ی رنجور من! شنودن است. آی. . . پریشان گویان! در تنهایی ام می پیچم سکوت را بر دوش می گیرم رگ هایم را در اختیارتان می گذارم بمکید! من، بر خودم سنجاق نمی شوم! نه! هنوز پوک نشده ام چشم های سبزم را پس می گیرم. به تناسب گل ها و مادگی نور، حسّ ام را وضو می دهم نماز آخرم، پرت می شود! [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
کسی مرا صدا می زند زیر غم بار غم! ترس هایم را به نوبت از دیروز و فردایم جمع می کنم به دامن تو می ریزم! صوتی نرم، سر به زیر افکنده عرق می ریزد، بگوید یا نه! بگو! شاید بمیرم! تنفس هایم را تو بشمار، نگه دار! برای زندگی ات. همه چیز را در خودم و تو را در دلم، پنهان می کنم. می مانم، برای شب هایی که در خودم تبعید می شوم. چشم بر من مبند! زیر نگاهت پر پر می شوم! [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:0 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
این ابر که ریشه در باران داشت زایش ننموده ، جان و دل نالان داشت، تا چشمه ى چشم کاروان ها را دید گسترد به صحرا و بسى جولان داشت. [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 20:13 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
مردی، سایه اش، در روزهای برهنه ی خدا ریخته می شود.
عمر ناسیرابش بر فراز حیات، نرم می بافد، لهجه ی آذری.
سیب را نبوییده گناه آدم را بر دوش می کشد.
خاک و دل را، بر تن می کند مغلوب می شود، احوال خستگی.
شعری می خواند، باغچه از دهانش می رباید! کودکی بادبادک اش را پرواز می دهد!
دختری گوشواره هایش را نشان می دهد زلالی لطیف، آویزان است!
پروانه ای تشنه، لب هایش می مکد.گلویش،نغمه سا می شود.
گنجشک ها می فهمند، ثانیه های مشجّر، خشک نمی شوند باغبان شان بر می گردد.
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 10:20 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
آفتاب چکید. دارِ بیداری آویخت خواب مان!
در خانه ای، تنهاترین چراغ زاده، سایه ای بی دست و پا! می مکد، شست زندگی
حسیّ کبود می بلعد، دو رکعت،نماز رنگ پریده !
جامه بر می گیرد آیینه گردان چشم ها از روشنای ، مردمک پوشیده اشک.
تر صبح، پلاس من، به هامون نشسته اند. این تراز طبیعت است!
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 13:29 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
آه! تنهایی من با شیهه ی اسبی شکست. گریز یال هایش می ریخت بر بادهای بی وزن! فرو شد به دشت از عنان گسیخته اش، پیکر مردی زنگار زده! آفتاب سراشیب جلگه را بر طول سم هایش دوید. سنگین ترین سوار در خستگی اش شکست. درنگ نکرد، آسیابان مرو هذیانی دردهایش شکافت!
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 22:58 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
دیری است ،افتاده خموش برگ تا خورده ی زرد بر گذرواژه ی شهر پردرد. شبنم نامرئی نرم چشمش سایش پاشنه ی رهگذران. گام های نفس گیر و درشت می شکافند تن مرده ی او می خراشند همه جثه ی او! آه! این فلج چهره ی سبز دیروز باد برده تن اش را امروز شاخه با ناله ی توأم با وهم دست هایش، پیچیده به هم تنگ روزی که نبودش باران آرزو داشت که کاش! می رسید تا بن سنگ لب تاول زده اش زار و نژند تا ببوسد به گمان نقطه ی درد فرزند!
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 22:4 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
میان شامه ی ابر و بارش گیسوان پیر درختی ، دست و پا شکسته! لهجه ی گنجشک گردن آویز باد می شود!
داس های قامت خمیده، فرو خفته در طلوع نارس زرد برای شنیدن ضجه ی گندم کفش های شان جفت است.
کسی تسلیتی می فرستد در یک لغت معنی اش مرا پرپر می کند.
فصل درو اسب ها مرده اند!
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 11:26 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
تا وزن یک غروب پرواز می کند تنهایی زخم خورده ام!
خورشید آفریده است از عصب های کودکی ام
اشک های تو را می خواهم و چشم منی که خواب را خمیازه می کشد!
شاید! سبز شوند سال های ته مانده در دست بیوه زنی که خسته تر بر چشم های من، نشسته است! [ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 9:20 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
گسیختند از عمرشان آیینه های خاک آلود. حسرت یک نگاه! موج یک تار مو بر گیسوان افشان! شاید، بعثت چشم نوعروسان اشک شان بریزد از قاب رسوب خورده تا دروازه های زمین!
[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 10:22 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
1- تو به من نزدیکی یا من به تو؟ هر چه باشد، دل تو، بزرگ تر است. 2- انگشت ات به در می خورد دل من می ریزد! 3- این بسته شکستنی است دل حمل می کند. 4- چشم هایم برهنه می بینند! رهگذری، که آه می فروخت و عاشقی که دهانش سوخته بود!
[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 12:17 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
گاهی، چکه های بی خوابی از چشم هایی که از من نیست، می غلتد. بی آنکه بدانم، پاهایم راه می روند! در کشاکش زنگ های تفریح حوصله ام را بر تخته سیاه جا می گذارم! دست هایم بوی نمره نمی دهد نه صفر و نه بیست! بی آنکه بدانم، مشق بچه ها را خط خطی می کنم کاغذها سفید نمی مانند. سالشمار، کلافه ام می کند! امروز چه شلوغ است! کتاب های نو نرسیده اند. در هیاهوی بچه ها خواب من تشنه تر می شود! [ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 12:57 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
تشنه تر می شوند واژه های خشکیده! اگر سرمای تو زیر صفر بماند. [ شنبه ششم فروردین 1390 ] [ 11:27 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
تا روز رشد نکرده!
ترک های لبخندم را پر می کنم از سایه های ریخته شده ات!
شب نازک می شود دروغ های عریان لب هایت را می مکند!
آسمان خسته می شود کف دست ام می نشیند تو! برای خاراندن دست هایم صبر نمی کنی! [ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 16:29 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
بی تو میان پوست خاموش آسمان و آغوش نرم زمین ستون فقرات ام در یک ارتفاع پاره شده نابالغ می ماند!
چه قدر دیر! می بینی رسوب ام را درون آب زنگ زده ای که سال ها برای بلوغ لبخندت ذخیره کرده بودم!
[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 12:49 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
شب با لب من متأثّر می شود و روز با نگاه تو! برای جمع آوری تاریکی و سایه هایی که پیاده می روند، حضور تو کافی است. شاید خورشید فردا تبخیر شود! [ پنجشنبه ششم آبان 1389 ] [ 6:54 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
زیادی روز میان کرکره های بسته، می ماند. و درون آیینه ای که تو را در آن حدس می زنم!
برای ترمیم واژه های شکسته شده مان، حرف هایت را یکی یکی می چینم و تنگ به سینه می گیرم. شاید! فردا آیینه ها موفق به روزه شوند.
اگر کرکره ها باز شوند! پنجره تو را قربانی می کند در خلوت دنیا، پرت می شوی. من می مانم و زخم هایم که در مقابل خورشید سرخ می شوند! [ چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ] [ 10:39 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
بی تو! آخرین صدایم ذوب خواهد شد ازعطش ابرهای آفتاب سوخته.
بادهای شکسته شستگی دستانم را با خود می برند و بر گونه ی فشرده ی خاک می افشانند.
احساسات لاغر شده ام در سایه ی نرم پاهایم فرو می روند. تا روزی که، سیب دندان زده از دست آدم بیفتد. آن روز! میان شجاعت خنک شده ام بقایای لبخندم را به تو، هدیه خواهم داد. [ دوشنبه پنجم مهر 1389 ] [ 11:4 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
حباب بر دوش می لغزد رود نرم! بر شیب آیینه ها!
بانوی اّب، پا به ماه است ازتکرار باران.
قطره های خواب آلود در آب های شکسته پوست می اندازند! کاش بچه ها در دست سنگ نداشتند! حباب ها بغض شان می شکند. [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 9:38 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
خودم را کنار می زنم
از مسیر عادت هاشان آنان ردّ پای مرا می بلعند یا در آیینه می آویزند برای روز مبادا!
فکرهاشان خمیده است .
بیدار می شوند با غلغلک یک برگ خشک؛ کف پاهاشان.
چند ثانیه شجاع می شوند، کمر بند زمین را می گیرند باز می کنند زمین دو نیمه می شود.
هوا را می مکند؛ حنجره شان، می شکند! فوت می کنند، بر برهنگی شان!
بی جهت ، خود را غلت می دهند. سنگ ریزه های لخت، تن آنان را می شکافد!
نمی دانند، ردّ پاهایم، اگر از دهانشان بیفتد یابشکند به دست و پای شان می نشیند!
سال هاست خودم را کنار زده ام. [ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 ] [ 9:3 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
باد، می رفت؛ تن اش، پهن کند روی درخت پنجه هایش سوخته ! زخم ها داشت ، لبانش دوخته در دل اش گرد و غبار، وحشتبار با خودش گفت: تا رسیدش به درخت، ناله درون اش افتاد. وه! چه! پُر بود دل شاخه از او! باد، دستبرد شب او [ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 11:56 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
دیری است؛
افتاده خموش بر گذرواژه ی شهر برگ تا خورده ی خشک! از کفِ شاخه ی آویخته بر قامت جان.
پاشنه ی خستگی رهگذران می شکافند تن مرده ی او می خراشند همه جثه ی او
آه! این فلج چهره ی سبز دیروز به تن اش لرزه و جانش در سوز
شاخه، با ناله ی خشک دست هایش پیچیده به هم تنگ روزی که نبودش باران آرزو داشت که کاش! می رسید تا بن سنگ لب تاول زده اش، زار و نژند تا ببوسد؛ به گمان نقطه ی درد فرزند! [ جمعه بیست و دوم مرداد 1389 ] [ 13:24 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
مرا آب دهید! گلویم گره خورده است.
یا پنهانم کنید! در ذهن یک کودک شیرخوار برای مکیدن یک قطره زندگی!
حنجره ام را بشکافید! واژه های نمناک را بیابید؛ پشت بام هایتان، بیفشانید تا شهر پر شود ازبوسه های باکره ی من! [ چهارشنبه ششم مرداد 1389 ] [ 7:17 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
بال های سنجاقک خرده خرده شکست در پایکوبی شاخه های خشک . گمان کنم! تکه ای آویزان است ؛ بر طاقت خراشیده ی من! آهای آدمیان! خرمن ها را پر پر نکنید! بگذارید سنجاقک ها پشته پشته ورم کنند از گرده افشانی زبان من! بگذارید خورشید از هر دو قطب سر برآورد برای گریستن! و باد در حسرت پرواز سنجاقک بماند! [ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ] [ 9:49 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
گاهی پلک هایم
خاموش می شوند! من بیم دارم! جاده های چوبی پاشنه ی پاهایم را بمکند! برای موریانه ها که از فرط گرسنگی مزه ی چوب را نمی فهمند. فریاد استخوان هایم باد را کلافه می کند! نه! بس است. پلک هایم به من برگشته اند. انگار مادرم ، در کوچه های دور گلویش ورم کرده است! پسرم! نگفتم دامن مرا بگیر! گم می شوی! [ جمعه هجدهم تیر 1389 ] [ 17:22 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
می ریخت
چند تکه در پس راه به پایان برده دهن شسته ی او آه! که در حنجره اش ، پای گریزان داشت. نعل زد بر لب پوسیده ی خاک حذر از چینش سنگ فارغ از سوزش عور گذری داشت به اندازه ی چشم سوزن . می دوید در پی آن یک نخ از یال دخترکان دم بخت که گره داشت به پای شانه ی پیر آه! اگر بگذرد و بگذارد! [ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ] [ 18:14 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
انگشت مرطوب باد جیب هایم را که از اشک پر است ، سرقت می کند و آویزان می کند در هوا برای تبادل چشمان خشکیده مان برای طعم از دست رفته ی گونه ام ، که سال هاست دلتنگ سوزش لبانت مانده است . [ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ] [ 11:52 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
چکیده شدم میان حروف هم شکل و هم اندازه ای که پژمردگی ام را مصلوب می کنند ، روی گونه ی آب و می آویزند بر برگ های خشکی که هنوز از درخت نیفتاده تا روزی که شهر در رنج های خود فرو ریزد . و من! مردی دیگر شوم که قلب اش را در دست دارد . همه می توانند از من بگیرند ، دستمال پیچش کنند و با خود ببرند . [ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 12:13 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
واژه های جویده نشده
یکی یکی ، از دهانم افتادند. فقط یک واژه را قورت دادم آن ، نام تو بود که سال ها لبانم را می مکید .
[ جمعه سوم اردیبهشت 1389 ] [ 9:26 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
تکه ای از من افتاد . زمین با ولع داشت می مکید که پرندگان دانه چین از دهان او ربودند. ولی سنگدانه هایشان تهی بود برای هضم آن سراسیمه ، رها کردند میان برهنگی صبح که تنها ، زایش می کرد . سنجاقک ها برای تماشا رسیدند . و هوا را پر کردند از هلهله ی بال هایشان. صبح ، برای سور اینان و زایش خویش تکه را در آغوش فشرد. آن ، دل من بود! کاش بودید و می دیدید! [ جمعه سیزدهم فروردین 1389 ] [ 11:45 ] [ محمّدحسن چگنی زاده ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||